تبلیغات
نیمکت تنهایی - مطالب ابر داستان احساسی علی و ساحل

چرا نمی خوای باور كنی ساحل مرده ؟؟؟

علی ساعت 8 از خواب بیدار شد. نمیخواست از تخت بیرون بیاد اما با بیحوصلگی از تخت خواب پائین آمد.باز این بغض یك ساله داشت گلشو میفشرد.

نگاهی به ساحل انداخت هنوز خوابیده بود. آرام از اتاق بیرون رفت تا بساط صبحانه روآماده كنه بعد از آماده كردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا ساحل رو بیدار كنه با صدای بلند گفت خانومی پاشو صبح شده.بعد از بیدار كردن ساحل به آشپزخونه برگشت مدتی بعد ساحل در چهارچوپ در آشپزخونه پیدا شد. علی نگاهی به سر تا پای ساحل انداخت وای كه چقدر زیبا بود.علی خوشحال بود كه زنی مثل ساحل داره.

بعد از صبحانه به ساحل گفت امروز جمعه است نمی ذارم دست به سیاه و سفید بزنی امروز تمام كارها رو خودم انجام میدم ساحل لبخندی زد علی عاشق لبخند ساحل بود ولی باز این بغض نذاشت بیشتراز این از لبخند ساحل لذت ببره.



ادامه مطلب


موضوع: داستان كوتاه عاشقانه، برچسب ها: داستان احساسی علی و ساحل، داستانی ک اشک میاورد، داستانی پر از بغض، عشق های همیشگی، داستان عاشقانه وبلاگ نیمکت احساس، وبلاگ داستان کوتاه عاشقانه، وبلاگ داستان عاشقانع،
[ 1394/03/22 ] [ 02:07 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]
var zarpop_user_id = 2944; body>