تبلیغات
نیمکت تنهایی - مطالب داستان كوتاه عاشقانه

سیـــــــاه(دانلود آهنگ)





 زدهـ بهـ سرت نڪنهـ ᓄـیـᓘـواے سن ᓄـنشهـ پسرت تا باور ڪنے 
 بهـ درد هـــᓄ نـᓄـیـᓘـوریـᓄ بـᓘـدا تهــش ᓄـیبریـᓄ 
 ᓄـا بالاـᓘـرهـ یهـ روزے سرهـ یهـ چیز ڪوچپیڪ چشاـᓄـوטּ ترهـ یاد ᓆـدیـᓄ ᓄـیڪنیـᓄ 
 یاد ڪسے ڪهـ آـ؋ـتاب بهـــᓄـوטּ تابوند یاد هـــᓄـونڪهـ تو گذشتـᓄـوטּ جا ᓄـوند
 


شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزیآهنگ زیبای علیرضا طلیسچیشکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی
شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی برای دانلود کلیک کنید شکلک سایز کوچک,شکلک ریزه میزه,شکلک وبلاگ نویسی,شکلک های فانتزی






موضوع: تکست آهنگ (متن اهنگ ) + لینك دانلود اهنگ، داستان كوتاه عاشقانه، فرق من و تو، عاشقانه ♥♥، تلخ نوشته، برچسب ها: علیرضا طلیسچی، دانلود اهنگ، نیمکت تنهایی، مریمی، جدایی، سیاه،
[ 1395/03/8 ] [ 20:20 ] [ Mαяуαмι ριηк ]

157 ҽɧʂαʂҽ

 نمیدانم مـــלּ بازیچـہ دست سیگآرم 

 یا او بازیچـہ دست مـــלּ 

 مهـــم نیســـت 

 ایـــלּ بــآزے بــرنــدہ نـــدآرد  

 چـــوלּ هــر دو میبــآزیم عـــمر رآ … 

نمیدانم من بازیچه دست سیگارم
 یا او بازیچه دست من
مهم نیست
 این بازی برنده ندارد 
چون هر دو میبا




موضوع: ...قبـــرستون من ...، داستان كوتاه عاشقانه، عاشقانه ♥♥، تلخ نوشته، سیگار، برچسب ها: هر دو میبآزیم عمر رآ، من بآزیچه ی دست سیگآرم، یآ او بآزیچه ی دست من ؟،
[ 1394/06/11 ] [ 16:47 ] [ ƳЄ ƊƠƘӇƬƛƦƛƘ ]

123 ҽɧʂαʂҽ

 داَشتَنِ یِـہ دُوستِ פֿـوُب 

تو یِـہ دُنیاَیِ بَد و پُر اَز گُرگ ...

مِثلِ פֿـوُردَنِ قَهوهِ توُ هواے سرده... 

هوا رو گرم نمے ڪنـہ ولے تو را گرم میڪنـہ ...! 

همیـלּ برام ڪافیـہ ...! 

داَشتَنِ یِه دُوستِ خوُب تو یِه دُنیاَیِ بَد و پُر اَز گُرگ ...مِثلِ خوُردَنِ قَهوهِ توُ هوای سرده... هوا رو گرم نمی کنه ولی تو را گرم میکنه ...! همین برام کافیه ...!

 بـہ سلآمتے دوستآے פֿـوب مجآزے  





موضوع: عاشقانه ♥♥، فرق من و تو، جالب، داستان كوتاه عاشقانه، برچسب ها: دآشتن یه دوست خوب، تو دنیای پر ازگرگ و بد، یعنی خوشبختی، با امید دوستام، هه،
[ 1394/05/21 ] [ 14:38 ] [ ƳЄ ƊƠƘӇƬƛƦƛƘ ]

78 ҽɧʂαʂҽ

 " ﺩُﻧـﯿـﺎﯾـــِ ﻣـَﺠـﺎﺯۍ " ﺷـﻠـﻮﻍ ﺗـﺮﯾـږﺳـﺮﺯﻣـﯿـن ﺗـﻨـﻬـﺎﯾـﯽ ﺍﺳﺘــ ... 

ﺑـﺎ همہ ﮐَﺴــ هـﺴﺘـﯽ .... ۈ ﺑـﺎ ھﯿﭽڪس ﻧـﯿـﺴـﺘـی!!! 

ٰبسلامتی ٰباصداقتاش چون ٰآبه ݐپاکے رو جوری میریزن ڪه ټڪلیفتوبدونی ڪجای ڨصه ای:)




موضوع: داستان كوتاه عاشقانه، عاشقانه ♥♥، تلخ نوشته، برچسب ها: دنیای مجازی،
[ 1394/04/28 ] [ 03:58 ] [ ƳЄ ƊƠƘӇƬƛƦƛƘ ]

71 ҽɧʂαʂҽ

 بـہ سلامتے اوלּ روزے کـہ مـלּ تو لباس عروس تو تو لباس בاماـבے

 مـלּ جلو اینـہ وایساـבـہ باشم از پشت ?بغلم کنے و بگے

 ❤بالاـפֿـرہ شـבے فقط مال פֿـوבم تموم زنـבگیم❤ 

به سلامتی اون روزی که من تو لباس عروس تو تو لباس دامادی من جلو اینه وایساده باشم از پشت ?بغلم کنی و بگی ❤بالاخره شدی فقط مال خودم تموم زندگیم❤


 عـᓄـراטּ و ᓄـعـᓄـار ے




موضوع: داستان كوتاه عاشقانه، فرق من و تو، عاشقانه ♥♥، برچسب ها: عاشق، خواستمت، مگه خواستن و توانستن نیست؟، میخامت یعنی میشه؟،
[ 1394/04/18 ] [ 00:36 ] [ ƳЄ ƊƠƘӇƬƛƦƛƘ ]

من... من کی سیگاری شدم؟!!؟دقیق یادم نمیاد..!

http://hodhodbook.persiangig.com/image/avesta/3.jpg


#طولآنیهـ امآ قشنگهـ بخونش...

دستامو تو جیبم گذاشتم...

چه سوز سردی میاد...

کی انقدر هوا سرد شدو من نفهمیدم؟؟!!...

پس این دکه ی سیگار فروشی کجاست؟؟ قبلا اینجا بود که!!

-ببخشید آقا دکه ی سیگار فروشی جلوتره؟؟

-نه خانوم دوتا خیابون پایین تره!!

کی از کنارش رد شدم و نفهمیدم؟ !!...

من... من کی سیگاری شدم؟!!؟دقیق یادم نمیاد..!

پارسال همین موقع ها بود...


ادامه مطلب


موضوع: سیگار، داستان كوتاه عاشقانه،
[ 1394/04/14 ] [ 18:48 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

61 ҽɧʂαʂҽ

 _سَرِه حَرفِش وآی نَستآد...گُف هیـچ وَقت نِمیرَم 

+مَگِه تو سَرِه حَرفِت وآیسآدی ؟

 _چه حَرفی ؟ 

+گُفتی میمیری ... مُردی ؟ #:) ُ 


Nstad Wow ... never mentioned him-pure wit

+ Did you standing Hrft trip?

_Chh Something?

+ Say die ... a man? # :)
دیـدی بعـضی وقـتا از روی داغـون بـودن ... یـهـو میـزنـی بـهـ سیـم آخـر... الـکـی شـاد میـشـی خــل بازی در میــاری ... فــقط وای از ‌#سـکوت بعـدش ...




موضوع: فرق من و تو، دلنوشته های من، داستان كوتاه عاشقانه، عاشقانه ♥♥، تلخ نوشته، برچسب ها: عاشقانه، سر حرف، تنها، دروغ، عاشقانه انگلیسی + ترجمه، عاشقانه ب چند زبان،
[ 1394/04/12 ] [ 18:00 ] [ ƳЄ ƊƠƘӇƬƛƦƛƘ ]

نخونده لایک نکن لطفا...

نخوندی لایک نکن لطفا
دخترسیلی محکمی ب پسر زد و ب او گفت خفه شو..پسر دست او را گرفت و با خواهش از او

درخواست سکس کرد دختر گفت عاشقم بودی حالا می خوای بمن تجاوز کنی.پسر دست اورا گرفت و

بزور به سمت اتاق خوابش برد..دختر جیغ میکشید پسر لباس های اورا ب زور در آورد وبعد لباسایه

خودش را..دختر جیغ میکشید..التماس میکرد..گریه میکرد..اما پسر دیوانه وار به او تجاوز کرد و دختر

هیچ کاری نمیتوانست بکند و فقط گریه میکرد ب حال خودش ک چرا عشقش به او تجاوز کرده پسربعد

از تمام شدن کارش پسر با گریه گفت اخی راحت شدم ودختر را بزور به اغوش کشید اشکهایش را پاک

کرد دختر که حتی توان نداشت دست پسر را کنار بزند..فقط میگفت;خیلی پستی کثافت.پسر بعد از

سکوتی طولانی و گوش دادن ب حرفای او با گریه بلند گفت حالا دیگه منم ایدز دارم عشقم.دختر تازه

یادش به سرگیجه هایه هر روز و ازمایش چند روزش پیشش افتاد گفت یعنی من.. بغض هر دو شکست

و در اغوش هم سخت گریستن دختر گفت چرا اینکار رو با خودت کردی عشقم پسر او را در آغوش

کشید و و با گریه در گوشش زمزمه کرد عشقم منو تو مال همیم نمیذارم هیچ چیزی و هیچکس تو رو

از من بگیره مگه مرگم.






موضوع: داستان كوتاه عاشقانه، عاشقانه ♥♥، تلخ نوشته، برچسب ها: عاشقانه، شاید شهوت دار ولی مردوونه، عشق بی پایان، nhsjhk s;sd، s;s lvn، uharhki s;sd،
[ 1394/04/2 ] [ 03:48 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

ashghoolaneh

مرد و زن نشسته اند دور ِ سفره...
مرد قاشقش را زودتر فرو  می برد توی كاسه سوپ و زودتر میچشد طعم غذا را و زودتر میفهمد كه دستپخت همسرش 
بی نمک است 

و اما زن چشم دوخته به او تا مُهر تایید آشپزی اش را از چشم های مردش بخواند 
و مرد كه قاعده را خوب بلد است، 
لبخندی میزند و می گوید :"چقدر تشنه ام !" 

زن بی معطلی بلند میشود و برای رساندن لیوانی آب به آشپزخانه میرود

سوراخ های نمكدان سر ِ سفره بسته است 
و به زحمت باز می شوند 
و تا رسیدن ِ آب فقط به اندازه پاشیدن ِ نمك توی كاسه زن فرصت هست برای مرد

زن با لیوانی آب و لبخندی روی صورت برمیگردد و می نشیند

مرد تشكر می كند، صدایش را صاف می كند و میگوید

" می دونستی كتاب های آشپزی رو باید از روی دستای تو بنویسن؟ " 
و مرد بارضایت سوپ بی نمک را می خورد. . . 

وزن سوپ با نمکش را با لبخند میخورد. . . 






موضوع: عاشقانه ♥♥، جالب، داستان كوتاه عاشقانه، برچسب ها: عاشقانه،
[ 1394/04/1 ] [ 10:17 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

چرا نمی خوای باور كنی ساحل مرده ؟؟؟

علی ساعت 8 از خواب بیدار شد. نمیخواست از تخت بیرون بیاد اما با بیحوصلگی از تخت خواب پائین آمد.باز این بغض یك ساله داشت گلشو میفشرد.

نگاهی به ساحل انداخت هنوز خوابیده بود. آرام از اتاق بیرون رفت تا بساط صبحانه روآماده كنه بعد از آماده كردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا ساحل رو بیدار كنه با صدای بلند گفت خانومی پاشو صبح شده.بعد از بیدار كردن ساحل به آشپزخونه برگشت مدتی بعد ساحل در چهارچوپ در آشپزخونه پیدا شد. علی نگاهی به سر تا پای ساحل انداخت وای كه چقدر زیبا بود.علی خوشحال بود كه زنی مثل ساحل داره.

بعد از صبحانه به ساحل گفت امروز جمعه است نمی ذارم دست به سیاه و سفید بزنی امروز تمام كارها رو خودم انجام میدم ساحل لبخندی زد علی عاشق لبخند ساحل بود ولی باز این بغض نذاشت بیشتراز این از لبخند ساحل لذت ببره.



ادامه مطلب


موضوع: داستان كوتاه عاشقانه، برچسب ها: داستان احساسی علی و ساحل، داستانی ک اشک میاورد، داستانی پر از بغض، عشق های همیشگی، داستان عاشقانه وبلاگ نیمکت احساس، وبلاگ داستان کوتاه عاشقانه، وبلاگ داستان عاشقانع،
[ 1394/03/22 ] [ 03:07 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

بدهکاری من به دلم ...

کلاس دوم دبستان شیفت بعد از ظهر بودم باران تندی می بارید.
یک چتر هفت رنگ دسته آبی سوت دار آن روز صبح خریده بودم.
وقتی به مدرسه رفتم دلم می خواست با همان چتر زیبایم زیر باران بازی کنم اما زنگ خورد.
هر عقل سالمی تشخیص می داد که کلاس درس واجب تر از بازی زیر باران است
یادم نیست آن روز چه درسی آموزگارم به من آموخت اما دلم هنوز زیر همان باران توی حیاط مدرسه مانده...
بعد از آن روز شاید هزار بار دیگر باران باریده باشد ومن صد بار دیگر چتر نو خریده باشم اما آن حال خوب هشت سالگی هرگز تکرار نخواهد شد!

این اولین بدهکاری من به دلم بود که در خاطرم مانده
بعد از آن هر روز به اندازه ی تک تک ساعت های عمرم به دلم بدهکار ماندم ...به بهانه ی عقل و منطق از هزار و یک لذت چشم پوشیدم... از ترس آنکه مبادا آنچه دلم میخواهد پشیمانی به بار آورد خیلی وقت ها سکوت اختیار کردم... اما حالا بعضی شب ها فکر میکنم اگر قرار بر این شود که من آمدن صبح فردا را نبینم چقدر پشیمانم از انجام ندادن کارهایی که به بهانه ی منطق، حماقت نامیدمشان!

حالا می دانم هر حال خوبی، سن مخصوص به خودش را دارد ...







موضوع: داستان كوتاه عاشقانه، برچسب ها: داستان، بدهکار، چتر، باران، مدرسه، هشت سالگی، خاطرات،
[ 1394/02/13 ] [ 08:07 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای ...)

فك كنم این متن یكی از قشنگ ترین چیزهایی بود ك خوندم

 ..اگه موافقی انتشارش بده ...

نگاه همه به پرده سینما بود.
(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای ...)
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق بود...,
دو دقیقه از فیلم گذشت ,
چهار دیقه دیگر هم گذشت,            
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!,
صدای همه درآمد.,
اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.,
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین,
و به یک كودك معلول قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید..
جمله زیرنویس فیلم: این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را نداشتید.




موضوع: تلخ نوشته، داستان كوتاه عاشقانه، برچسب ها: (جشنواره فیلم های 10دقیقه ای ...)، شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق بود...، دو دقیقه از فیلم گذشت، چهار دیقه دیگر هم گذشت، هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!، صدای همه درآمد.، اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.،
[ 1393/10/12 ] [ 05:05 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای ...)

فك كنم این متن یكی از قشنگ ترین چیزهایی بود ك خوندم

 ..اگه موافقی انتشارش بده ...

نگاه همه به پرده سینما بود.
(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای ...)
اکران فیلم شروع شد.
شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق بود...,
دو دقیقه از فیلم گذشت ,
چهار دیقه دیگر هم گذشت,            
هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!,
صدای همه درآمد.,
اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.,
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین,
و به یک كودك معلول قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید..
جمله زیرنویس فیلم: این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را نداشتید.




موضوع: برچسب ها: (جشنواره فیلم های 10دقیقه ای ...)، شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق بود...، دو دقیقه از فیلم گذشت، چهار دیقه دیگر هم گذشت، هشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!، صدای همه درآمد.، اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.،
[ 1393/10/12 ] [ 05:05 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

عاشقم کردی. عاشقِ خودت!

دختر: یعنی چی خسته شدی؟ پسر : خسته شدم از دوستی باهات... نمیتونم !! دختر : مگه نمیگفتی عاشقمی؟ نمیگفتی هیچوقت ترکم نمیکنی؟ پسر : من دیگه نمیخوام دوست باشیم. برووو دختر : چرا؟ مگه من چیکار کردم؟ پسر: بزرگترین کارِ ممکنوووو!! عاشقم کردی. عاشقِ خودت!! برو ... برو با دنیای مجردیت خداحافظی کن... میخوام خانومم بشی.. همسرم.. تک بانوی خونم نه دوستم ! سلامتی همچیـن گل پسری



موضوع: داستان كوتاه عاشقانه،
[ 1393/08/29 ] [ 03:50 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

عاشقم کردی. عاشقِ خودت!

دختر: یعنی چی خسته شدی؟ پسر : خسته شدم از دوستی باهات... نمیتونم !! دختر : مگه نمیگفتی عاشقمی؟ نمیگفتی هیچوقت ترکم نمیکنی؟ پسر : من دیگه نمیخوام دوست باشیم. برووو دختر : چرا؟ مگه من چیکار کردم؟ پسر: بزرگترین کارِ ممکنوووو!! عاشقم کردی. عاشقِ خودت!! برو ... برو با دنیای مجردیت خداحافظی کن... میخوام خانومم بشی.. همسرم.. تک بانوی خونم نه دوستم ! سلامتی همچیـن گل پسری



موضوع:
[ 1393/08/29 ] [ 03:50 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

مـاجـراے آقـوے هـمـسـاده :عـشـ ق و عـاشـقـے دوراטּ ڪـودڪے! ^__^

مـاجـراے آقـوے هـمـسـاده :عـشـ ق و عـاشـقـے دوراטּ ڪـودڪے! ^__^



آقـو مـا یـہ سـالمـوטּ ڪـہ بــود عـاشق دختـ ر

هـمسایـہ شـدیـ م اونـ م عـاشق مـا بـود

تـا ایـنڪـہ یـہ روز یــہ نـےنـے جـدید اومـ د

تــو ڪـوچـمـوטּ و عـ شق مـا دو روزه بعـد مـارو

بــہ خـاطرش ول کـ رد..(!)

روزے ڪـہ داشـ ت میـرفـ ت بـہـش گفـتـم:

عـزیزم تــو تمـام زنـ دگـے مـنـے ,

مـטּ تـڪ تـڪ نفسـہـامـو بــہ بـہونـہ وجـود تـو مےڪشـ م

تـویـے دلیـ ل زنـده بـودنـ م

آقـو برگشـ ت و گفـ ت:

میـدونـ م ولـے ڪامبیـز پوشـ ڪ خـارجـے مـےبنـده..!

هـا هـــــا هــــآ هـــا.....

بلـہ مـا اولیـטּ شڪـست عـشقـے رو در سـטּ یـڪ سـالگـے تجـربــہ کـردیـ م !

یـنـے چـنـاטּ از دروטּ خـورد شـدیـ م ڪـہ نـگـو ...

لـہ لـہ شـدیـ م..

هـا هـا هـا...:))




موضوع: عاشقانه ♥♥، داستان كوتاه عاشقانه، برچسب ها: داستان كوتاه جدید و جالب عاشقانه، زیباترین داستان های كوتاه، داستان شكست عشقی، وبلاگ با جدیدترین داستان های عاشقانه و غیره، دل شكستن و رفتن، پوشك كامبیز،
[ 1393/07/21 ] [ 05:49 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

مـاجـراے آقـوے هـمـسـاده :عـشـ ق و عـاشـقـے دوراטּ ڪـودڪے! ^__^

مـاجـراے آقـوے هـمـسـاده :عـشـ ق و عـاشـقـے دوراטּ ڪـودڪے! ^__^



آقـو مـا یـہ سـالمـوטּ ڪـہ بــود عـاشق دختـ ر

هـمسایـہ شـدیـ م اونـ م عـاشق مـا بـود

تـا ایـنڪـہ یـہ روز یــہ نـےنـے جـدید اومـ د

تــو ڪـوچـمـوטּ و عـ شق مـا دو روزه بعـد مـارو

بــہ خـاطرش ول کـ رد..(!)

روزے ڪـہ داشـ ت میـرفـ ت بـہـش گفـتـم:

عـزیزم تــو تمـام زنـ دگـے مـنـے ,

مـטּ تـڪ تـڪ نفسـہـامـو بــہ بـہونـہ وجـود تـو مےڪشـ م

تـویـے دلیـ ل زنـده بـودنـ م

آقـو برگشـ ت و گفـ ت:

میـدونـ م ولـے ڪامبیـز پوشـ ڪ خـارجـے مـےبنـده..!

هـا هـــــا هــــآ هـــا.....

بلـہ مـا اولیـטּ شڪـست عـشقـے رو در سـטּ یـڪ سـالگـے تجـربــہ کـردیـ م !

یـنـے چـنـاטּ از دروטּ خـورد شـدیـ م ڪـہ نـگـو ...

لـہ لـہ شـدیـ م..

هـا هـا هـا...:))




موضوع: برچسب ها: داستان كوتاه جدید و جالب عاشقانه، زیباترین داستان های كوتاه، داستان شكست عشقی، وبلاگ با جدیدترین داستان های عاشقانه و غیره، دل شكستن و رفتن، پوشك كامبیز،
[ 1393/07/21 ] [ 05:49 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

هرسکوتی نشان ازضعف نیست..




هرسکوتی نشان ازضعف نیست..


دانشجویی میگوید:

یکی ازدکترهای دانشگاه ماکه استاد هم بوده،
ساعت دخترانه دستش بود وماهمیشه به او می خندیدیم...!

.
تااینکه
برامون مشخص شد
اون ساعت تنهادخترش بوده
که اونو ازدست داده بود..

دلهایی هست که دردمیکشد،امادم نمیزند..
.
.
بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب


موضوع: تلخ نوشته، داستان كوتاه عاشقانه، برچسب ها: داستان دختر استاد دانشگاه، ساعت دخترونه استاد ما، ندانسته قضاوت میكنیم، داستان پند اموز، نصیحت دوستانه، عاشقانه خاص، داستان عاشقانه كوتاه،
[ 1393/07/17 ] [ 04:28 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

هرسکوتی نشان ازضعف نیست..




هرسکوتی نشان ازضعف نیست..


دانشجویی میگوید:

یکی ازدکترهای دانشگاه ماکه استاد هم بوده،
ساعت دخترانه دستش بود وماهمیشه به او می خندیدیم...!

.
تااینکه
برامون مشخص شد
اون ساعت تنهادخترش بوده
که اونو ازدست داده بود..

دلهایی هست که دردمیکشد،امادم نمیزند..
.
.
بقیه در ادامه مطلب

ادامه مطلب


موضوع: برچسب ها: داستان دختر استاد دانشگاه، ساعت دخترونه استاد ما، ندانسته قضاوت میكنیم، داستان پند اموز، نصیحت دوستانه، عاشقانه خاص، داستان عاشقانه كوتاه،
[ 1393/07/17 ] [ 04:28 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

بر هنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم

کاش یاد میگرفتیم

نجیب ترین زن انگلیسی
همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود.
وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود را مشاهده کرد، اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می‌زد.
بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر بر هنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم. گودیوا قبول می‌کنه.
خبرش در شهر می‌پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه‌ی پوشش بدنش موهای ریخته شده اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچ کدوم از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره‌ها رو هم بستند!




موضوع:
[ 1393/07/2 ] [ 10:22 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

گـفـت : اخـه عـروسـکم داره گـریـه میـکـنـه . . .

دخــــتر پســر کـوچـکی داشــتن بـا هـم تـو کـوچه گـریـه میـکـردن !!!

مـردی امـد و گـفـت :

دخـتـرم چـرا گـریـه میـکنـی !؟

گـفـت عــمو عـروسـکم پـاره شــده !!!

از پـســره پـرســید تـو چــرا گـریـه میـکنـی ؟

گـفـت : اخـه عـروسـکم داره گـریـه میـکـنـه . . .




موضوع: برچسب ها: دوست داشتن زیبا، عشق صادق، عشق راستین، داستان كوتاه زیبا عاشقانه دخترو پسر جدید 93 94، داستان كوتاه دلنشین، به خاطر هم برای همیشه،
[ 1393/06/27 ] [ 03:21 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

دنیا خودش درس شد...

باﺑﺎ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ میخوند بچش گفت ﺑﺎﺑﺎ میای ﺑﺎﺯﯼ؟

ﺑﺎﺑﺎ ﮐﻪ ﺣﻮﺻﻠﻪ نداشت یه ﺗﯿﮑﻪ ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ﮐﻪ
ﻧﻘﺸﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﻮﺩ ﺭﻭ ﺗﯿﮑﻪ ﺗﯿﮑﻪ کرد بهش گفت ﻓﮑﺮ ﮐﻦ ﭘﺎﺯﻟﻪ ﺩﺭﺳﺘﺶ ﮐﻦ!

ﭼﻨﺪ دقیقه ﺑﻌﺪ ﺑﭽﻪ ﺩﺭﺳﺘﺶ کرد,

ﺑﺎﺑﺎ گف ﺗﻮ ﮐﻪ
ﻧﻘﺸﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﻭ ﺑﻠﺪ ﻧبودی ﭼﻄﻮﺭ ﺩﺭﺳتش ﮐﺮﺩﯼ؟!

ﺑﭽﻪ گفت:
ﺍﺩﻣﺎﯼ ﭘﺸﺖ ﺻﻔﺤﻪ ﺭو درست ﮐﺮﺩﻡ دنیا خودش درس شد.....



موضوع:
[ 1393/05/8 ] [ 07:13 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

... آقا اجازه ... شهید...

من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...

معلم که خنده اش گرفته بود، پرید وسط حرف علی و گفت:
«ببین علی جان! موضوع انشاء این بود که «در آینده می خواهید چه کاره بشین.»
باید در مورد یه شغل یا یه کار توضیح می دادی.
مثلاً، پدر خودت چه کاره است؟

... آقا اجازه ... شهید...




موضوع: برچسب ها: داستان كوتاه، شهید، شغل اینده، میخواهید چهكاره شوید، پدرم شهید است، اغا اجازه،
[ 1393/03/4 ] [ 12:55 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]

اگه دلشو داری تا آخرش بخون


قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟
حاجی دیگر نمیخندی ...!

چه شده آن لبخندهای دائمت؟



ادامه مطلب


موضوع: برچسب ها: داستان رزمندگان، دفاع مقدس، فداکاری،
[ 1393/02/22 ] [ 04:15 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]
var zarpop_user_id = 2944; body>