تبلیغات
نیمکت تنهایی - دلم تمامت را می خواهد

دلم تمامت را می خواهد

در اتاق را میبندم

امشب دلم سکس میخواهد

میدانی...نه این که منحرف باشم.. یا بی جنبه

فقط موقع این کار حس میکنم مال منی...

میخوام همیشه مال من باشی.

از موهایت شروع میشود...

که تازیانه ای است بر اندام مردانه ام... وقتی دستم را بین شعله های گرمشان میگیرم

می سوزم. شعله های کوتاهش جلز ولز کنان سر انگشتانم را داغ میکنند.

وقتی بوی شامپوات توی ریه هام میپیچد... فریاد عریانی ات دیوارهای اتاق را خجالت قرمز میکند.

پیشانی ات پر از افکار باکرگی ات ... پر از ترس است.

ردش میکنم.

بگـذار خـدا
جهنـم اَش را به رخ بکشــد
من فقط با داغ ِ لبان ِ تـــو
گــُـر می گیـــرم

گردنت را "ها" میکنم. میخواهم بخارپز باشد... مثل دلت که دیرپز میپزد و مثل شهوتت که زودپز می شود.

آشپزی ات را بلدم.. همانگونه که میدانم بازوانت مرا میخوانند
امتــداد ِ بـازوانـَت
می شـود انتهـای دلـدادگی
می شـوَد همـان گوشـه ی دنجـی کـه راحت می تـوان
جـان داد

پرنده می شوم.پرواز از بازوانت به قفسه سینه هایت...میخواهم مرا در قفس بندازی و آب و دونم دهی.

من تنها پرنده ای ام که میخواهیم اسیر باشم...اسیر قفس سینه ات.

می خواهم به اندازه ی تمام سال های کودکی ام

می خواهم به تلافی ِ تمام معشوقه هایی که تو نبودی

و به جرم ِ سال هایی که پیر خواهیم شد

از سینه هایت بنوشم

شکمت را مثل شمع تولد قاعدگی ات فوت میکنم. میخواهم خنده هایت همسایه ها را کر کند

بمیرند و من و تو بمانیم.تا بتوانیم روی پشت بام عشق بازی کنیم.

زنانگی ات را با شجاعت رد میکنم...



miux_533408_305935592827890_540065550_n.jpg




برچسب ها: ذهن باکره یک هرزه،
[ 1398/01/27 ] [ 13:34 ] [ MaRaL ... ]
var zarpop_user_id = 2944; body>