چرا نمی خوای باور كنی ساحل مرده ؟؟؟

علی ساعت 8 از خواب بیدار شد. نمیخواست از تخت بیرون بیاد اما با بیحوصلگی از تخت خواب پائین آمد.باز این بغض یك ساله داشت گلشو میفشرد.

نگاهی به ساحل انداخت هنوز خوابیده بود. آرام از اتاق بیرون رفت تا بساط صبحانه روآماده كنه بعد از آماده كردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا ساحل رو بیدار كنه با صدای بلند گفت خانومی پاشو صبح شده.بعد از بیدار كردن ساحل به آشپزخونه برگشت مدتی بعد ساحل در چهارچوپ در آشپزخونه پیدا شد. علی نگاهی به سر تا پای ساحل انداخت وای كه چقدر زیبا بود.علی خوشحال بود كه زنی مثل ساحل داره.

بعد از صبحانه به ساحل گفت امروز جمعه است نمی ذارم دست به سیاه و سفید بزنی امروز تمام كارها رو خودم انجام میدم ساحل لبخندی زد علی عاشق لبخند ساحل بود ولی باز این بغض نذاشت بیشتراز این از لبخند ساحل لذت ببره.


علی از ساحل پرسید نهار چی دوست داری برات بپذم .بعد درحالی كه می خندید گفت این كه پرسیدن نداره تو عاشق قرمه سبزی هستی. علی مقدمات نهار رو آماده كرد بعد اونهارو روی اجاق گاز گذاشت وبرگشت پیش ساحل .

علی رفت و كنار ساحل نشست ودست در گردن همسرش انداخت.وبه ساحل گفت امروز می خوام برات سنگ تموم بذارم.بعد با ساحل نشست به تماشای سریال محبوبشان.بعد از تمام شدن فیلم تازه یادش افتاد كه نهار بار گذاشته ولی هنگامی به آشپزخونه رسید كه همه چی سوخته بود.

علی درحالی كه لبخند میزد گفت مثل اینكه امروز باید غذای فرنگی بخوریم .بعد رفت وسفارش دو پیتزا داد. بعد از خورن پیتزاها به ساحل گفت امروز میخوام بریم بیرون .می ریم پارك جنگلی همون جایی كه اولین بار همدیگه رو دیدیم باز یه لبخند از ساحل وباز بغضی كه گلوی علی رو می فشرد.

نزدیكیهای بعد از ظهر علی به ساحل گفت آماده شو بریم .خودشم هم رفت تا آماده بشه. توهمین موقع رعد و برق زد علی زود رفت كنار پنچره بله داشت بارون می اومد. علی لبخند زنان به ساحل گفت مثل اینكه امروز روز ما نیست ولی من نمی ذارم روزمون خراب بشه. میدونست كه ساحل از بارون خوشش میاد به همین خاطر هر دو به حیاط رفتند و مدتی زیر بارون باهم قدم زدند وقتی به خونه اومدند سر تا پا خیس بودند.رفتند تا لباساشنو عوض كنند.

علی و ساحل وارد حال شدند وروی مبل نشستند. علی با خودش گفت وای كه چقدر من خوشبختم بعد از ساحل پرسید چقدر منو دوست داری وباز یه لبخند از ساحل وباز بغضی كه داشت علی رو می كشت.علی به ساحل گفت من خوشبخت ترین مرد دنیام كه زنی مثل تو دارم باز لبخند ساحل و بغض علی.

آره علی و ساحل دیوانه وار همدیگر رو دوست داشتند. اونها از نوجوانی با هم دوست بودند ورفته رفته این دوستی تبدیل شد به یه عشق پاك.

علی همچنان داشت با همسرش صحبت می كرد كه زنگ در زده شد مادرش بود. علی از آمدن مادرش ناراحت شد هر روز مادرش می امد وعلی رو ناراحتر از روز قبل می كرد می رفت.

مادرش باز بعد ازگفتن حرفهای تكراری كه من پیرم مریضم، گفت: امروز رفته بودم خونه اعظم خانوم میشناسیش كه همسایمونو میگم میخواستم ببینم حرف آخرشون چیه علی جواب اونها مثبته مهتاب میتونه توروخوشبخت.....

علی فریاد زنان حرف مادرش رو قطع كرد وگفت: ولم كن مادر بذار با درد خودم بسوزم هر روز می ری خونه این و اون تو رو خدا دست از سرم وردار.

مادرش با گریه گفت: چرا نمی خوای باور كنی ساحل مرده و دیگه هم زنده نمی شه. اون رفته وبا این كارهای تو بر نمی گرده تو باید سر سامون بگیری.

آره ساحل  یكسال بود كه مرده بود در یك تصادف.اون یكسال پیش رفته بود. ولی اون در مغز و قلب و خیالات و ررویاهای علی زنده بود و علی نمی خواست از این رویا بیرون بیاد علی هر روز و هر ساعت در خیالاتش با  ساحل زندگی می كرد.

باز این بغض لعنتی داشت علی رو خفه می كرد.




موضوع: داستان كوتاه عاشقانه، برچسب ها: داستان احساسی علی و ساحل، داستانی ک اشک میاورد، داستانی پر از بغض، عشق های همیشگی، داستان عاشقانه وبلاگ نیمکت احساس، وبلاگ داستان کوتاه عاشقانه، وبلاگ داستان عاشقانع،
[ 1394/03/22 ] [ 03:07 ] [ PЄSÂRЄ☆★ BÂRØØNi ]
var zarpop_user_id = 2944; body>
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic